شمارهٔ ۷۲
تا صحبت یار دلنواز استدل از همه عیش بی نیاز است
هر گل که شکفته از مزارمچشمی است که بر ره تو باز است
بیداری چشم ما چه داندچشم تو که مست خواب ناز است
غم کشتم و یافتم که آخرنا سازی دهر چاره ساز است
شادم به شب غمت که امشبچون زلف تو تیره و دراز است
طوطی نزند (سحاب) گو دمتا خامه ی من سخن طراز است
سالک نبود کسی که او راپرواز نشیب یا فراز است
این صید دلم بدام عشقتیا صعوه بچنگ شاهباز است
صد بار فزونش آزمودیاز آه منت چه احتراز است