شمارهٔ ۶۷
نه همین کوی تو از لوث رقیبان پاک نیستهر گلستانی که بینی بی خس و خاشاک نیست
کی از آن زلف پریشانم پریشان نیست حالیا از آن چاک گریبانم گریبان چاک نیست
بهر دفع رنج هر زهری بسی تریاک هستزهر هجران را بجز شهد لبت تریاک نیست
آنکه باید مهربان شاه است با من ای رقیبباکم از کین توو بی مهری افلاک نیست
چون دل غم پرورم را نیست غمخواری جز اونیستم غم گرنه یکدم خاطر غمناک نیست
از تو ای صیاد دارم حسرت زخمی و بسورنه دانم هر شکاری قابل فتراک نیست
عارض زاهد فریبت راه زاهد زد بلیدرک حسن خوب رویان لازمش ادارک نیست
چون (سحاب) از هم نشینی بدانش نیست باکپیش او بد گو اگر گوید بد ما باک نیست