گنج

شمارهٔ ۵۸

چون خیال او ز جان مهجور نیستدور از او گر زنده باشم دور نیست
از رخ خوبان نبیند نور اوهر که را در دیدهٔ دل نور نیست
در نظر بازی ارباب نظرحسن زیبا منظران منظور نیست
ترک سر چون لازم شورید گیستهر که را سر هست در سر شور نیست
چون رخ خوبان و قد دلکشتآتش موسی و نخل طور نیست
در برش ز اندیشه هجران (سحاب)از سرور وصل، دل مسرور نیست