شمارهٔ ۵۶
اگر این روزگار و این زمانه استبه عالم قصهٔ راحت فسانه است
به من دارد گمان نیمجانیبه قاصد مژدهٔ وصلم بهانه است
به کنج دام او جایی که هرگزنمیآید به یادم آشیانه است
دل خلقی از آن زلف پریشانپریشان همچو زلف او ز شانه است
نگردد صید صیادی دل منمگر کز زلف و خالش دام و دانه است
نه هر دل واقف از اسرار عشق استنه این دُر هر صدف را در میانه است
چو بشکافی درون صد صدف رایکی را در میان دری یگانه است
زبانی نیست تا رازم کند فاشولی ز آه درونم صد زبانه است
در این ره کی رسد بارم به منزلکه راه عشق راهی بیکرانه است
(سحاب) از چشمهٔ حیوان خضر رامرا ز آن لب حیات جاودانه است