گنج

شمارهٔ ۵۱

چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟هر که در تاب و تبی نیست ازین غم عجب است
نخل آرد رطب اما چو قدت موزون نیستقد موزون تو سرویست که بارش رطب است
تا چه ملت بگزینیم و چه آئین که پدیدکف موسی زرخ انفاس مسیحش ز لب است
گفتی ام تا بکنی رهسپر ودای شوقتا مرا قوت رفتار به پای طلب است
یاد روی تو به دل رشحه ابر است و گیاهغم عشق تو به جان پرتو ماه و قصب است
هر که دید آن رخ چون شب به رخ چون روزتروز عشاق تو دانست که مانند شب است
گنه دوستی آمد سبب قتل (سحاب)کس نگوید که جفای تو به من بی سبب است