گنج

شمارهٔ ۴۹

چون یوسف من گر به نکوئی پسری داشتیعقوب ز حال دل زارم خبری داشت
ای دل ز چه رو منتظر صبح وصالیکی بود که از پی شب هجران سحری داشت؟
یا رب به چه جرم از نظر انداخته ما را؟آن شاه که بر حال گدایان نظری داشت
می‌برد اگر سنگدلی دل ز کف اوآن سنگدل از حال دل من خبری داشت
از دام تواش خواهش پرواز نمی‌بودآن روز که مرغ دل من بال و پری داشت
ره جانب مقصد به ره عشق کجا بردهر کس چو دل گمره من راهبری داشت
سنگین دل و بی رحم سحاب این‌همه کی بودگر آه دل من به دل او اثری داشت