گنج

شمارهٔ ۴۸

در ره عشق اختیار از دست رفتپای ماند از کار و کار از دست رفت
در چمن دردا که ساقی تا قدحداد بر دستم بهار از دست رفت
آه کز دست دلم دامان صبررفت چون دامان یار از دست رفت
نقد جانی را که از بهر نثارداشتم در انتظار از دست رفت
در رهش خاکی که میکردم به سرز آب چشم اشکبار از دست رفت
روزگار وصل آه از روزگارکز جفای روزگار از دست رفت
ز آن دو لعل از دستم آرام و قرارز آن دو زلف بیقرار از دست رفت
پا نهادم بر سر بالین (سحاب)لیک در وقتی که کار از دست رفت