گنج

شمارهٔ ۳۷

روز و شب می نالم از بخت بد و چشم پر آبزانکه او را نیست بیداری و این را نیست خواب
غیر یار دلستان من که جایش در دل استکس ندیدم خانه ی خود را چنین خواهد خراب
نیستم آگه ز دل می دانم از خون کسی استدست سیمینی نگارین چهره زردی خضاب
شاهد ما پرده بردارد زروی کار خلقگرز روی دل فریب خویش بردارد نقاب
توبه از عشق جوانان در پیری نکردما و ترک عاشقی آنگاه در عهد شباب!
گر نه جانی از چه در باز آمدن داری درنگورنه عمری از چه در رفتن چنین داری شتاب؟
کرده یار آهنگ رفتن با رقیب آمد به بزمدر دلم از چیست تا در عین وصل این اضطراب؟
داشت با چشم (سحابش) چشم گریان نسبتیگر به جای قطره خون می‌ریخت از چشم سحاب