شمارهٔ ۳۱۵
ز ناتوانی پیری اگر به جان آییبرو به میکده یک چند تا جوان آیی
به بزم وصل من اغیار ره کجا یابد؟اگر ز چشم فلک در برم نهان آیی
خبر ز حسرت من در زوال حسن رخششوی اگر به چمن موسم خزان آیی
تن ضعیف فرو مانده زیر بار دلمز بس که بر دلم ای بار غم گران آیی
چه شعلهها که مرا از زبان زبانه کشدچو ای حدیث غم هجر بر زبان آیی
همیشه گویم اگر بینمت سپارم جانمگر که بر سرم از بهر امتحان آیی
همین نه سنگ بنالد ز نالهام شایداگر به پیش تو نالم تو در فغان آیی
به عاشقان بت ناسازگار ما سازداگر تو بر سر سازش به آسمان آیی
سحاب رشک گهی بر غریق عشق بریکه خود به ساحل از این بحر بیکران آیی