گنج

شمارهٔ ۳۱۴

ای در درون سینه ز مهرت دفینه‌اینگذاشت طرّهٔ تو دلی را به سینه‌ای
مهرم فزوده کین تو کین تو مهر منحیرانم آن چه مهر بود این چه کینه‌ای
در بحر عشق ای که تو را میل ساحل استزین لجه کی رسید به ساحل سفینه‌ای
در گوش من سرود مغنی خوشست لیکبا آن غنا که خواست ز خلق فتینه‌ای
این راست گوهری خوش و آن را در خوشاباین دیده مخزنی بود آن لب خزینه‌ای
زلف بنفشه طرّهٔ سنبل ندیده‌اندگویند اگر به عارض و رخ بی‌قرینه‌ای
بر آتش (سحاب) فشان آبی از وفاچون او به شکر اینکه به تاب و تبی نه‌ای