شمارهٔ ۳۰
ساقیا تا کی غم دوران گدازد تن مرا؟ساغری تا وارهاند لحظه ای از من مرا
جان به این سختی برون هرگز نیاید از تنیمی کشد بیرون مگر پیکان خویش از تن مرا
روزگاری داشت در دل انتظار مردنمهمدمی باید که بر بالین کند شیون مرا
تا در این ره مانم از سر منزل مقصود دورگوئیا هر خار آن دستی است بر دامن مرا
ره مگر بر خانه ی صیاد دارد ز آن که هستذوق دیگر هر دم از پرواز این گلشن مرا
گر چنین زابر عنایت بهره باید کشت منهر زمان شرمنده از برقی شود خرمن مرا
من به حکمش گردن خلقی در آوردم (سحاب)زان به محشر خون خلقی ماند در گردن مرا