گنج

شمارهٔ ۲۹

تا این دل دیوانه بود عاقلهٔ مااز طعن جنون بیهده باشد گلهٔ ما
آسوده غم عشق ز تنگی دو عالمروزی که نمودند به او حوصلهٔ ما
شادابی دل داده به خار و خس این دشتخونی که به هر گام چکد ز آبلهٔ ما
عمریست که پوییم ره کویش اگرچهاز او نبود جز قدمی فاصلهٔ ما
دربار، به جز عشق نداریم متاعیایمن بود از راه زنان قافلهٔ ما
بر شاه (سحاب) ار رسد این نظم عجب نیستکز لعل لب یار ببخشد صلهٔ ما