شمارهٔ ۲۸
صحبت اغیار داد ره به دلش کینه رازشت کند روی زشت چهره ی آئینه را
در بر طفلی که یافت ره به دبستان عشقشادی یک شنبه نیست صد شب آدینه را
چون دل بی رحم او شد دل من آهنینبس که زپیکان خویش کرد هدف سینه را
از اثر آه من سرزده خطش بلیتیره کند دود آه طلعت آئینه را
صوفی از آلودگی کسوف خود پاک خواستزان به می صاف شست خرقه ی پشمینه را
گفته خسرو نکرد جلوه چو طبع (سحاب)ریخت به درگاه شاه گوهر گنجینه را
داور انجم سپاه فتحعلی شه که شستاز سیر خسروان دفتر پیشینه را