گنج

شمارهٔ ۲۷

گر نخواهم که به فرمان دل آرم جان رابه که با خویش گذارم دل نافرمان را
شاد از اینم که به او زخم دگر تا نزندنتواند که بر آرد ز دلم پیکان را
من از این دست که دارم به گریبان پیداستکه جفا جوی کشیده است زمن دامان را
خلقی از فتنه ی چشمش به شکایت بودندگر نیاموخته بود این نگه پنهان را
در ره عشق دلا لحظه ای آسوده مباشگو کسی طی نکند این ره بی پایان را
بوسه ای می دهد اما به بها می طلبدز (سحاب) آنچه در اول نگهش داد آن را
جور از حد مبر از ناله ام آسوده مدارگوش دربان شهنشاه قدر دربان را
شه نشان فتحعلی شاه که از رفعت کرداولین پله به ایوان نهمین ایوان را