گنج

شمارهٔ ۳

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ارا۹ بیت
تا سازم آشنایت نا آشنا نگارابیگانه کردم از خویش یاران آشنا را
با آنکه جز صبا نیست پیکی ز من به کویشخواهم که ره نباشد در کوی او صبا را
چون من کسی گذارد سر بر خط غلامیشبیرون چرا نهد کس از حد خویش پا را؟
از نو چه خواهد آرد کس را به دام عشقشبا عاشقان دیرین کمتر کند جفا را
با جور آن جفاجو چندان نکرده‌ام خوکآرم به خاطر از او اندیشهٔ وفا را
دردم بلای هجران درمان وصال جاناندردا که نیست درمان این درد بی دوا را
گفتم که: گویم امشب تنها به او غم دلبی مدعی نیاید چون یافت مدعا را
از رخ به خلق بنمود آثار صنع معبودوز خویش کرد خوشنود هم خلق و هم خدا را
اکنون (سحاب) کآنجا ره یافتند اغیارشادم از این که ره نیست در کوی دوست ما را