شمارهٔ ۲۹۸
از او به یاری بختم امید غمخواریولی دریغ که بختم نمی کند یاری
چه غم ز دیده ی بیدار عاشقان آن راکه نیست یک دمش از خواب ناز بیداری
به دام تا نفتد صید خود کجا داندهر آنچه یافته صید من از گرفتاری
بر تو خوار بود هر عزیز و عزت توبر آن کسان که ندانند عزت از خواری
پس از هزار عتابم به مدعی بخشیدهزار زخم زد اما یکی نشد کاری
بکوش تا دل آزرده ای بدست آیدو گرنه سهل بود از بتان دل آزاری
تو را که هست بلب معجز مسیح از چیستکه چشم تست چنین مبتلای بیماری
جدا از مهر رخ او ز آه و اشک (سحاب)بود چو برق یمانی و ابر آزاری