گنج

شمارهٔ ۲۹۱

در دام صیاد ای فلک یا ذوق فریادم مدهیا آن که از فریاد من رحمی به صیادم مده
یا در مکافات خوشی ای بخت ناشادم مکنورزان که یک سان میکنی چون خاک بر بادم مده
در رهگذار خویشتن با خاک یک سانم مکنیا آن که از عیش جهان هرگز دل شادم مده
دادی پی دل بردنم گرداد خلقی داد منبهر فریب دیگران چون دل زکف دادم مده
من کرده ام ای هم آشیان خو با اسیری، آگهیاز ذوق بال افشانی مرغان آزادم مده
زآن شوخ شیرین لب ز من محروم تر نبود کسیای همنشین تسکین دل از حال فرهادم مده
تا چون (سحاب) از زخم تو نومید باشد مدعیگر نالم از بیدادت ای بیدادگر دادم مده