شمارهٔ ۲۷۳
رخ یاران دو زلف تیره پوشیدند از یارانسیه کردند روز عالمی را آن سیه کاران
دل مجروح ما دارد امید ناوک دیگرتو تیره خود برون آری ز دلهای دل افگاران
دلم دارد زچشمش چشم لطف اما نمیداندز بیماران نمی آید پرستاری بیماران
چو پا در وادی عشقش نهادی ترک سر بایدکه کس پایان این وادی ندید الا سبکباران
چه منع ما کنی از باده زاهد چون نمی پرسندبه حشر از بی گناهان هیچکس جرم گنه کاران
خریداری ز یک سو بود همچون پیرزن او راچرا شرمی نکردند از بهای خود خریداران
اگر امروز باشد چشم ایشان بر کف ساقیبود فردا بسوی رحمت حق چشم میخواران
(سحاب) از دیده اشک افزون فشاند چون کشد آهیکه شاید شعلهٔ این برق را بنشاند آن باران