گنج

شمارهٔ ۲۶۶

در خیال تو به افتاده است دل از باده‌امزین سبب از چشمت ای پیر مغان افتاده‌ام
خانهٔ دل شد ز هر نقش و نگاری بی‌نیازبا وجود نقش مهر آن نگار ساده‌ام
تا میان بندگی بستم به کوی می‌فروشیافت آزادی زهر قیدی دل آزاده‌ام
یک طرف رشک رقیبان یک طرف درد فراقبهر مردن هرچه گردون خواست کرد آماده‌ام
تنگ شد بر دل فضای سینه بی‌او گرچه مندر به روی او بسی از دست خود بگشاده‌ام
سر هوای مقصدی دارد که هرگز کس ندیدگرچه پا در وادی عشقت همان ننهاده‌ام
تا به کیش عشق رو آورده‌ام شادم که نیستفکر زنار و صلیب و سجه و سجاده‌ام
در بهای بوسه خواهد یار آنکه از (سحاب)نقد جانی را که در آغاز عشقش داده‌ام