گنج

شمارهٔ ۲۶۵

به روی غیر چو نگذاریم که در بندمزآستان توام به که رخت بر بندم
هزار عقده فزون تر بود به رشته ی مهرز بس تو بگسلی و من به یکدیگر بندم
چو من به خاک درت تاکسی نیابد راهره سرای تو را زآب چشم تر بندم
عجب نه آتش شوق ار بسوزدش پر و بالچو نامه ات به پر مرغ نامه بر بندم
همان نبسته گشایم به کویش آن باریکه هر دم از ستم او پی سفر بندم
دلم گرفت زو ضع جهان خوشا کنجیکه از جهان و زاهل جهان نظر بندم
کمر به دلبری آن بت چو بست زاهد داد(سحاب) اجازه که زنار بر کمر بندم