گنج

شمارهٔ ۲۵۸

چون نیست بدل قوت فریاد گرفتمدر رهگذرش جا ز پی داد گرفتم
خواهم که به دام آورم از سادگی او راآنگه به فریبی که از و یاد گرفتم
چون میل تو را دید به امداد تو آمدبر قتل رقیب آنکه به امداد گرفتم
از شوق شد از بال و پرم قوت پروازهر گه که ره خانه ی صیاد گرفتم
نگرفت به من پیر خرابات اگر چهچندی زجهالت ره زهاد گرفتم
حسنی نه بقدری که فراموش نگرددهر نکته که در عشق بتان یاد گرفتم
ویران چو (سحابش) کند از اشک دگر بارکاشانه ی او را دگر آباد گرفتم