شمارهٔ ۲۵
ماند آخر حسرت دیدار او در دل مرامنتی در دل نهاد این مرگ مستعجل مرا
بارها دل بر وفای خوبرویان بسته امباز می خواهم که داند هر کسی عاقل مرا
نفگند از دور هرگز ناوکی بر سینه امتا بماند یادگار شست او در دل مرا
ز آب چشم خویش می بستم ره این کاروانگردو گامی ضعف بگذارد پی محمل مرا