گنج

شمارهٔ ۲۴۳

پیش از این باری اگر در بزم یاری داشتمبر دل از رشک رقیبان نیز یاری داشتم
رفت خاک من به باد آنجا خوشا وقتی که منبر سر آن کوی از خود یادگاری داشتم
جان اگر آسان ندادم از گران جانی مدانزآن که در هنگام مردن انتظاری داشتم
اعتبار غیر را نبود در آن کو اعتبارکآنچه روزی داشت او من روزگاری داشتم
باغ حسنش را خزان آمد چو بلبل کاشکیزین خزان من نیز امید بهاری داشتم
قوت بازویت ای صیاد کمتر بود کاشتا زپیکان تو در دل یادگاری داشتم
دل زبهر عود مجمر جان برای شمع بزمدر حریم دوست هر یک را به کاری داشتم
گاه گاهی با سگانش همنشین بودم (سحاب)پیش از این من هم در آن کو اعتباری داشتم