گنج

شمارهٔ ۲۳۳

قافیه: ادم۸ بیت
این چه دام است ندانم که در آن افتادم؟!کآشیان و گل و گلشن همه رفت از یادم
به سوی من نظر زاهدی افتاده مگرکه چنین از نظر پیر مغان افتادم
چرخ خواهد کند اجزای وجودم همه خاکلیک جائی که به کوی تو نیارد بادم
سر به پیچم اگر از صحبت رندان یاربمبتلا ساز به هم صحبتی زهادم
چون پی هجر وصالست و پی وصل فراقنه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم
صید من قابل فتراک نه اما چه شودکز یکی زخم رسد بهره ای از صیادم؟
باده بنیاد غم گیتی ام از دل بکندورنه یک دم غم گیتی بکند بنیادم
مانع شاعریم غصهٔ دهر است (سحاب)ورنه در دهر کسی نیست به استعدادم