شمارهٔ ۲۳
گر به دل صد بار گویم قصهٔ جانانه راباز میخواهد که از سر گیرم این افسانه را
حسرت سنگ تو دارد هرکس اما کو دلی؟چون بر آرد آرزوی یک جهان دیوانه را
هر زمان از گریه خوش تر گردد احوال دلمسیل را بنگر که آبادی دهد ویرانه را
دل نمیبندم دگر بر التفات نیکوانصید دام افتاده میداند فریب دانه را
صد دل خون گشته افزونست در هر موی اوبر سر زلف دو تا آهستهتر زن شانه را
دل به بزم خاص هم فارغ ز درد رشک نیستزان که او فرقی نمیداند ز کس بیگانه را
با صد افسون بعد عمری کآرمش همراه خویشکردهام گم ز اشتیاق وصل راه خانه را
خلوت دل را حریم وصل جانان دان (سحاب)نه چو زاهد کعبه یا چون برهمن بتخانه را