گنج

شمارهٔ ۲۲۸

در عشق چو باید که به ناچار بمیرماز جور تو به کزغم اغیار بمیرم
هر شب دهیم وعده ی دیدار که تا صبحصد بار شوم زنده و صد بار بمیرم
گیرم به نگاهی ز تو صد حسرتم افزوددیگر بسرم بگذر و بگذار بمیرم
امشب که بدیدار توام زنده چو شمع آهدانم که شود صبح پدیدار بمیرم
مرغ قفس از حال من آگه شود آن روزکز حسرت مرغان گرفتار بمیرم
می گفت زبسیاری جورش دم مرگممی خواست که با حسرت بسیار بمیرم
یا درد مرا چاره بکن یا چو (سحابم)نومید کن از چاره که ناچار بمیرم