شمارهٔ ۲۲۷
آمد ز درو داد به کف جام شرابمهم آب بر آتش زد و هم آتش از آبم
از آتش سودای گلی دل زندم جوشاین است که دایم چکد از دیده گلابم
با مدعی آمد به سرم آه که داردماری به سر این گنج که بینی به خرابم
تا کس نبرد آرزوی روی تو در خاکنگذاشته از خاک اثری چشم پر آبم
شادم که فزون روز حساب از کرمت نیستهر چند که باشد گنه افزون زحسابم
هرگز به سری سایه ای از من نفتاده استخوش کرده به این خاطر خود را که (سحابم)