گنج

شمارهٔ ۲۲۵

گر زآن که فغانی ز دل زار برآرمکام دل زار از تو دل‌آزار برآرم
از آبلهٔ پا به ره وادی عشقتهر گام چه گل‌ها که ز هر خار برآرم
خواهم که دل از روزن روی تو ببیندگر تیر تو از سینهٔ افگار برآرم
از حد نگذشته است جفا کاری گردونوقت است که یک آه شرر بار برآرم
با اشک شب هجر و نگاه شب وصلتچون آرزوی دیدهٔ بیدار برآرم
تا در ره عشق تو به سر خاک توان کردکو فرصت آنم که ز پا خار برآرم
دانم که حجاب من و معشوق (سحاب) استروزی که سر از پردهٔ پندار برآرم