شمارهٔ ۲۱۸
بار در بزم وصال تو شب تار فراقچون ندارم چه کنم گر نکشم بار فراق؟
چاره ی درد گر از شربت وصلش نکندغیر مردن چه بود چاره ی بیمار فراق؟
از گل وصل رسد نکهت دیگر به مشامهر کسی را که خلیده است بدل خار فراق
شب وصلم ز یکی شمع بود روشن و هستشمعها ز آتش آهم به شب تار فراق
همه عمرم به فراقش بگذشت و نگذاشتمرهمی بر دل افگار دل افگار فراق
مرهم وصل علاجش نکند زخمی راکه به دل میرسد از خنجر خونخوار فراق
گویی از روز نخستین سلب عمر (سحاب)دست خیاط قضا دوخته از تار فراق