شمارهٔ ۲۰۳
اگر ز آمیزش اغیار نبود یار من عارشچرا گردد خجل هرگه که بینم پیش اغیارش؟
به بازار محبت از متاع عاشقی ما راوفایی هست و جانی تا که خواهد شد خریدارش
هنوز از بار جورت نیست آگه دل، به دوش اوبنه باری فزونتر تا بداند چیست دربارش
ز اعجاز لب آن شوخ شکرلب چرا یاربشفا یابد همه بیماری الا چشم بیمارش؟
ز عشق یوسفی من نیز چون یعقوبم اما اوز بوی پیرهن شد روشن آخر دیدهٔ تارش
اگر از کار دل زلفش تواند عقده بگشایدچرا چون دل بود هر تار او صد عقده در کارش؟
تو را عارض گلستانی کزان نارسته خار از گلمرا مژگان چو گلزاری که گلها رسته از خارش
(سحاب) آن مه ندارد بیتو فرقی با سحاب امشبکه باران اشک خونین است و برق آه شرربارش