شمارهٔ ۲۰۲
نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکشهمین ترسد ز من آلوده گردد دامن پاکش
نیابی هرگز آسایش گرت هر کشتهای خواهدکه از راه وفا یک بار آیی بر سر خاکش
گهی از خار خار سینهٔ چاکم شود آگهکه از عشق گلی گردد گریبان همچو گل چاکش
همین بس افتخار من که خونم ریزد از تیریوگرنه من نه آن صیدم که او بندد به فتراکش
نگوید زاهد از روی خرد حرفی بلی آن کسکه انکار رخ زیبا کند پیداست ادراکش
به جان دردیست کان روی دلافروزست درمانشبه دل زهریست کان لعل شکربارست تریاکش
برد جان هرکه از جور نگار کینهجوی منچه بیم از کینهٔ اختر، چه باک از جور افلاکش؟
تویی کاندیشه نبود از (سحاب) ورنه اندیشدفلک از آه غمناک و زمین از چشم نمناکش