شمارهٔ ۱۹۶
هر که دید آن گل عارض مژهٔ خونبارشگلستانیست که گل میدمد از هر خارش
قیمت یگ نگهش را به دو عالم بستندآه از آنان که شکستند چنین بازارش
ترسم این خواب گرانی که بود بخت مراعاقبت ناله ی من هم نکند بیدارش
آب و رنگش ز سرشک غم و خون جگر استهر گل فصل که سر میزند از گلزارش
وه که هر دم طمع عقده گشایی دارددل از آن زلف که صد عقده بود در کارش
از شرف بر سر خورشید بود سایه فکنبر سر هر که بود سایه ای از دیوارش
بوی جان میدهد آن زلف مگر سوده (سحاب)به غبار در دارای فلک دربارش
جم نشان فتحعلی شه که به حکمش گردوناختران فلک از ثابت و از سیارش