گنج

شمارهٔ ۱۸۴

قافیه: ور۷ بیت
از بس گرفته خو بخیالت دل صبوراز غیبت تو نیز برد لذت حضور
بنمای روی خویش به بیگانه وقت مرگحیف است کآرزوی تو را او برد به گور
نه تو مرا شناسی و نه من تو را زبسمن بر رخت زشرم ندیدم تو از غرور
یا رب همیشه روی بد غیر دورباداز چشم یار و چشم بد از روی یار دور
نور رخ تو بود ز نخل قدت عیاننوری که دیده، دیده ی موسی زنخل طور
هر گه بصد امید نشستم به راه توسیل سرشک من شودت مانع عبور
مرگ رقیب و غصه او هر دو شد (سحاب)هم مایه ی ملالت و هم باعث سرور