شمارهٔ ۱۸۱
پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بودمهر روی خوبرویان دردلم جا کرده بود
آمدی سوی من و امشب نصیب غیر شدآسمان هر غم که بهر من مهیا کرده بود
نا کسی جز من بکویش بود می پنداشت یارمیتوان با دیگری کرد آنچه با ما کرده بود
با دل و جانم غمت کرد آنچه با من در غمتاین دل بی صبر و جان نا شکیبا کرده بود
در دلش پنداشت خواهد کرد آهم رخنه ایگوئی آن دل را گمان سنگ خارا کرده بود
عاقبت مهر زلیخا کرد با یوسف دمیآنچه عمری عشق یوسف با زلیخا کرده بود
گر نمیکردم (سحاب) از دور گردون شکوه یاشک چشمم راز پنهان آشکارا کرده بود