شمارهٔ ۱۶۹
خواب راحت شد از آن دیده که سوی تو فتادخون فشان ماند نگاهی که به روی تو فتاد
هر که افتاد ز پا خواست که دستش گیرندمگر آن کس که ز پا بر سر کوی تو فتاد
هر شراری که بر افتاد ز دلها به جهاندر حقیقت همه از شعلهٔ خوی تو فتاد
چشم بدخواه برویم ز ترحم که نکردمگرش دیده به رخسار نکوی تو فتاد
قسمت این بود که از خشک لبی جان سپردتشنه کامی که رهش بر سر کوی تو فتاد
چیست جرم تو که با عدل شهنشاه (سحاب)سنگ جور همه خوبان به سبوی تو فتاد
کامران فتحعلی شه که غبار در اورشک فرمای خط غالیهبوی تو فتاد