شمارهٔ ۱۵۹
عنان او چو گرفتم دل از فغان افتادکنون که وقت فغان بود از زبان افتاد
ز باده روی کس اینگونه لاله گون نشودمگر به چشم تو این چشم خونفشان افتاد
دل مراست تمنای قوت آهیمگر به فکر مکافات آسمان افتاد
حدیث چشمه ی نوشت به هر کسی که رسیدچو خضر در هوس عمر و جاودان افتاد
نهادشست قضا هر خدنگ کین به کماننشان سینه ی من بود و بر نشان افتاد
دمید خط ز رخ دل ستان و جان آسودزرشک غیر که عمری بلای جان افتاد
ولی ز صدمه ی خار و هجومِ زاغ ، چه باک،مرا که فصل خزان ره به گلستان افتاد
گهی ز آتش روی تو گه ز آه (سحاب)چه شعلههای جهانسوز در جهان افتاد