گنج

شمارهٔ ۱۵۱

مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کردگرچه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد
بارها کردیم ساز می کشی از باده همچاره ی نا سازی ایام نتوانست کرد
شد چنان شرمنده از رنگ لب میگون یارساقی محفل که می در جام نتوانست کرد
چشم او را دیدم و چشم از جهان بستم که گفتخویش را قانع به یک بادام نتوانست کرد
در تمام عمر چندان نا امید از وصل بوددل که هرگز این خیال خام نتوانست کرد
حسن روی نیکوان از بسکه آغازش خوشستترک آن ز اندیشهٔ انجام نتوانست کرد
گرچه ماندم چند روزی زنده در هجران (سحاب)لیکن آن را زندگانی نام نتوانست کرد