گنج

شمارهٔ ۱۳۶

کو طاقت دیدار گرفتم که تواندسوی تو مرا جذبه ی عشق تو کشاند
یک روز نباشد که بدانیم کجائیبا آن که زبیگانه بپرسیم و بداند
بیطاقتی من زحد افزون شد و ترسمبسیار جفاهای توناکرده بماند
بیداد بتان غایت مقصود دل ماستیا رب که زدل داد من خسته ستاند
هم جور تو باشد که فزون باد دمادمچیزی گرم از سنگ جفای تو رهاند
باشد شبی آیا که مرا آن مه بی مهردر بزم وصالش زره مهر بخواند
برخیزد و در بر رخ اغیار ببنددبنشیند و در پهلوی خویشم بنشاند
ای چشم (سحاب) اشک فشان باش که جز توکس نیست که بر آتشم آبی بفشاند