شمارهٔ ۱۳۴
کدام تیر بلا ترکش زمانه نداردکه از تنم هدف و از دلم نشانه ندارد
مخوان در این چمن ای مرغ دل سرود محبتچرا که گوش کسی میل این ترانه ندارد
دلش اگر چه چو سنگ است لیک قصه ی خود رانگویمش که دلش تاب این فسانه ندارد
همین نه عمر فزاید چو آب چشمه ی حیوانکدام خاصیت آن خاک آستانه ندارد
دلم به ورطه ی دریای عشق چیست غریقیکه میل ساحل ازین بحر بی کرانه ندارد
به تار زلف تو دلها گرفته اند ز بس جاعجب نه گر سر زلف تو جای شانه ندارد
ز جرم دوستی خود (سحاب) کردمش آگهچو یافتم که پی کشتنم بهانه ندارد