شمارهٔ ۱۲۸
تا زحال دل من دلبر من غافل بودآنچه کام من و دل بود از او حاصل بود
رست جان از تن و صد شکر که زایل گردیدآنچه یک چند میان من و او حایل بود
تا نه جان بود فدای تو از این بودم شرمشرمم اکنون همه آن است که ناقابل بود
خلقی از راز دل من نبد آگاه ولیبه زبان تو فتاد آنچه مرا در دل بود
دیدم آن سرو که مشهور به آزادی گشتآنهم از غیرت بالای تو پا در گل بود
دل بیتاب غم اشک رقیب افزون داشتروزگاری که دل او به وفا مایل بود
گفت نا دیدن یار است (سحاب) آنچه بد استآه کز دیدن روی دگران غافل بود