شمارهٔ ۱۱۳
دل که او بیخبر از روز سیاهش باشدگو سر زلف سیاه تو گواهش باشد
رسم انصاف در اقلیم نکوئی نبودخاصه بیدادگری همچو تو شاهش باشد
شب آن کز مه رخسار تو روشن چه عجببی نیازی اگر از پرتو ماهش باشد
یک شکستم به پر از سنگ جفایش نرسدگر نه شوق شکن طرف کلاهش باشد
گر نباشد بگل گلشن حسن تو دوامشاد از اینم که دوامی به گیاهش باشد
نبود غیر در میکده جائی که کسیایمن از فتنه دوران به پناهش باشد
مردم از حسرت دیدار و در آن راه هنوزدیده ی حسرت من باز به راهش باشد
بکشد همچو فلک دست ز آزار (سحاب)گرچه او در حذر از شعله ی آهش باشد