شمارهٔ ۱۰۷
نگیرد تا دلت در دل دری چندبدل بگشا ز زخم خنجری چند
دلم دانی که در خیل بتان چیستمسلمانی اسیر کافری چند
ز بی مهری سیه دارند روزممهی چند از جفای اختری چند
چنان ویران شد از غم خانه دلکه شهری از هجوم لشگری چند
پرم آن روز بگشاید که از منبدام او نباشد جز پری چند
چنان ماند متاع دین که داری(سحاب) از هر طرف غارتگری چند