گنج

شمارهٔ ۱۰۱

هر که را در کیش او نهی است راحخون او در کیش میخواران مباح
شیخ در تقوی صلاح خویش دیدما صلاح خویش در ترک صلاح
بهر قتل عاشقان مژگان توبی نیاز است از سهام و از رماح
میل آزادی ندارم ورنه نیستبندیم در پای و قیدی بر جناح
بی وفایی شد به عهد یار مادر میان خوب رویان اصطلاح
ز آن رخ چون روز و زلف چون شبمتیره گون شد هم صباح و هم رواح
ساقی دهرم (سحاب) از خون دلپر کند جام صبوحی هر صباح