شمارهٔ ۲۸ - تضمین غزل خواجه حافظ علیهالرحمه
نی در خیال مال و نه در فکر جاه باشنی در پی تدارک تخت و کلاه باش
رو بنده علی شه ایمان پناه باشایدل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پیوسته در حمایت لطف اله باش
یومالجزا که هیچ ندارم ره گریزچشمم بمصطفی است در آن روز هول خیز
زاهد چه غم گرم دهد از هالکین تمیزچون احمدم شفیع بود روز رستخیز
گو این تن بلاکش من پرگناه باش
در حشر غیر پرده ناکس نمیدرندوان دوزخی طیور به طوبی نمیبرند
جز شیعه علی سوی جنت نمیبرنداز خارجی هزار به یک جو نمیخرند
گو کوه تا بکوه منافق سپاه باش
مهر علی و آل به هر دل که اندر استسرمایه نجات وی از هول محشر است
ایمان بدون ریب تولای حیدر استآن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
من بنده توام به خدای تو یا علیدل بستهام به مهر و وفای تو یا علی
جان میدهم به شوق لقای تو یا علیامروز زندهام به ولای تو یا علی
فردا بروح پاک امامان گواه باش
عرش آستان خدیو زمان و زمین رضاصاحب حریم کعبه اهل یقین رصا
ای دل برو به کوی امام مبین رضاقبر امام هشتم و سلطان دین رضا
از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش
این گلستان ک بهره از آن میبرد کلاختو بلبلی برای چه گردی به سنگلاخ
در آن درا بدست فرا دامن فراخدستت نمیرسد که بچینی گلی ز شاخ
باری به پای گلبن ایشان گیاه باش
در بندگی نه شرط حسب نی نسب بودنی فرق در میان عجم با عرب بود
نی جامه سفید جنان را سبب بودمرد خداشناس که تقوی طلب بود
خواهی سفید جامه و خواهی سیاهباش
صدق و صفا صغیر شعار همیشه کنانصاف را تو در کف تحقیق تیشه کن
قطع نهال خویش پرستی ز ریشه کنحافظ طریق بندگی شاه پیشه کن
وانگاه در طریق چو مردان راه باش