گنج

شمارهٔ ۲۷ - تضمین غزل خواجه حافظ علیه‌الرحمه

۲۱ بیت
سرشگ دیده دو صد درد را دوا بکنددل شکسته تن از قیدها رها بکند
دمی حوائج صدساله را روا بکنددلا بسوز که سوز تو کارها بکند
دعای نیمه‌شبی دفع صدبلا بکند
چو صعوه مست مباش و همی ترانه بکشچو مور بهر خزان دانه‌ای به خانه بکش
به شکر، بارِ رضای خدا به شانه بکشعتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
کسان ز چهره دل گر نقاب برگیرندز چشم دل رمد انقلاب برگیرند
بود که بهر دل از دیده خواب برگیرندز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
نشان درد دو چیز است با یقین نزدیکچو کهربا رخ زرد و چو موی تن باریک
تو از طبیب مرنج و به خود نظر کن نیکطبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
ببین مقام توکل که چون خلیل فکارگرفت در دل آتش سمند را نه قرار
شد از برای وی آتش به امر حق گلزارتو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
مرا که نیست چو من در قفس گرفتاریبود که مرغ حزینی به طرف گلزاری
رهاندم ز غم از سوز ناله زاریز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
چه غم که از غم جانان صغیر جان بسپردکه کس شهید وفا را ز مردگان نشمرد
ولی فغان که می‌ از جام وصل یار نخوردبسوخت حافظ و بویی ز زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند