شمارهٔ ۲۶ - تضمین غزل خواجه حافظ علیهالرحمه
این چه غوغاست که در ملک بشر میبینمعالمی را همه پرخوفوخطر میبینم
همه را کینهبهدل، فتنهبهسر میبینماین چه شور است که در دور قمر میبینم
همه آفاق پر از فتنه و شر میبینم
وه چه دنیا همه رنج و غم و درد و آلاموه چه دنیا خطر خاص و فریبنده عام
با وجودی که ندیدهست کس از دور انکامهرکسی روز بهی میطلبد از ایام
عجب آن است که هر روز بتر میبینم
زاغ در گلشن و بلبل به قفس در بند استصالح طرفه غمین، طالح دون خرسند است
یارب این سفلهنوازی ز فلک تا چند استابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر میبینم
خوش جلودار فلک از کف خود داده عنانمشت حیوان به هم آویخته و خود نگران
وانگهی شیوه ناعدلی او بین که چه ساناسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه در گردن خر میبینم
نه پسر غیرتی از ذلت مادر داردنه برادر غمی از خفت خواهر دارد
زن به دل کینه دیرینه ز شوهر داردهیچ رحمی نه برادر به برادر دارد
هیچ شفقت نه پدر را به پسر میبینم
وه که آفاق شده رزمگه انفس لشگرطرفه کاین فتنه و آشوب به بحر است و به بر
طرفهتر اینکه به هر خانه ز سیر اختردختران را همه جنگ است و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر میبینم
گریه چون شمع صغیر از غم تاریکی کنفربه از کبر مشو خوی به باریکی کن
دور از خود به خدا کوشش نزدیکی کنپند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن
که من این پند به از دروگهر میبینم