شمارهٔ ۲۵ - أیضاً تضمین غزل خواجه حافظ علیهالرحمه
ای نشسته بغلط یاد ز استاده کنیبایدت هم نظری جانب افتاده کنی
چند و ناکی گله از قسم فرستاده کنیبشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
ای مسافر تو از این شهر روان خواهی شداین عیان است که در خاک نهان خواهی شد
عاقبت خاک قدوم دگران خواهی شدآخر الامر گل کوزهگران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
برو ای دیو دغا بر حیل خویش ملافگرچه بر تخت سلیمان بنشستی خلاف
تیغ باید بمیان ورنه چه حاصل ز غلافتکیه بر جای بزرگان نتوان زد بگزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
ای که در مکتب دل صرف نکردی اوقاتهرچه تحصیل نمودی همه اخبار روات
خویش نشناختهٔی خط و نداری اثباتخاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
دیده چون در ره حق راه سپاری حافظبقفای تو صغیر آمده باری حافظ
یافتی عیش خدا داده تو آری حافظکار خود گر بخدا باز گذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی