شمارهٔ ۱۱۰ - در اثبات معاد جسمانی
ای بشر ایکه جهان شرف و شوکت و شانیقدر خود هیچ ندانی و ندانی که ندانی
بر و بحر و جبل و انجم و افلاک و عناصرروز و شب گرد تو گردند همه عالی و دانی
از سپهری ز چه نالان که تو مخدوم سپهریبجهانی ز چه بدبین که تو خود اصل جهانی
چارسوقی بود این عالم و با علوی و سفلیهمه در داد و گرفتی همه در سود و زیانی
چیست مرگ اینکه زامکان شودت قطع روابطنخری و نفروشی ندهی و نستانی
زندگی را به حقیقت ابدی دان نه موقتروح باقیست شود چندی اگر جسم توفانی
منکر حشر مشو از در انصاف درون آیاین بیان را بشنو تا که در انکار نمانی
محشر یعنی شود اجزاء پراکندهٔ هرکسمجتمع سربسر و زنده شود دفعهٔ ثانی
وین عجب نیست که در خویش اگر نیک ببینیحشر فردای خودام روز هم ادراک توانی
شد وجود تو ز اجزاء پراکنده مجسمتو همین جوهر آبی تو همین شیره نانی
هر طعامی و شرابی و غذائی و دوائیکه ز اطراف جهان سوی تو آید تو همانی
اندر این مرحله حشریست تو را فاش و مبرهنتو از آن مرحله افسانهٔ انکار چه خوانی
بدل ما یتحلل نرسد گر به تو روزیروز را تا شب و شب را بسحرگه نرسانی
حق حیات دگری هر نفست بخشد و باشدبس شگفت اینکه از اینمسئله در شک و گمانی
ایکه گوئی نشود عظم رمیمی دگر انسانمنکر قدرت حقی سخن کفر چه رانی
باش تا اشگ ندامت بفشانی گه خرمنایکه در موسم خود تخم امیدی نفشانی
از تو یارب طلبد جان صغیر اینکه ز احسانهمه را جرعهئی از شربت ایمان بچشانی