شمارهٔ ۱۱۱ - بیان حقیقت
ترا چشم گل بین چو در کار نیستبچشمت جهان جز خس و خار نیست
بلی پیش نا بخردان از جهانبه غیر از نکوهش سزاوار نیست
جهانرا چو دانا نکوهش کندروا باشد و جای انکار نیست
که نادان اگر مدح آن بشنوددگر از جهان دست بردار نیست
نهان راز به پیش اهل مجازکه او از حقیقت خبردار نیست
ز صورت اگر پی بمعنی بریبجز حق در این دار دیار نیست
گر از دیدهات محو شد ماسویبه بینی که جز حق پدیدار نیست
گر از نقش بردی به نقاش پینزاعیت با سیر پرگار نیست
گر از رنگ رستی دگر مختلفبچشم تو شنگرف و زنگار نیست
غرض دیده تبدیل کن گر تو رامؤثر هویدا در آثار نیست
گرت بهره از معرفت نیست فرقمیان تو و نقش دیوار نیست
دلترا مخوان دل که مشتی گلستگر آیینهٔ روی دلدار نیست
کس ار نیست مست میمعرفتبپرهیز از وی که هشیار نیست
در این دار بانگ انا الحق زدنهمین کار منصور بردار نیست
بداری اگر گوش دل ذرهئیخموش از انا الحق در این دار نیست
چو حقت پی معرفت خلق کردچرا همتت صرف اینکار نیست
به بیند خدا را به چشم یقینکسی کو گرفتار پندار نیست
بخواب گرانست فردای حشرهر آنکس که امروز بیدار نیست
بر هرچه خواهی در اینچار سوقکه دیگر گذارت ببازار نیست
برو دیدهئی وام کن ز اهل دلگرت دیده قابل بدیدار نیست
کنشت و کلیسا و دیر و حرماگرچه بجز خانهٔ یار نیست
ولی باید از جمله رستن که کاممیسر ز تسبیح و زنار نیست
بدریاری دل غور کن چون بروناز این بحر آن در شهوار نیست
صغیرا سخن مختصر کن که هیچبر خلقشامروز مقدار نیست
اگر در ملاحت چو یوسف بودکسش با کلافی خریدار نیست