شمارهٔ ۴۹ - حکایت
بزشتی کرد تسخر عیبجوئیکه از خوبی نداری آبروئی
تو را حق کرده محروم از ملاحتز اعضای تو میریزید قباحت
بهر عضو نو عیبی آشکار استز دیدارت نگاه اندر فرار است
ملاقات تو افزاید کدورتگریز از چون توئی باشد ضرورت
نگفت ار من همه عیبم سراپادر این صورت نباشم چون تو رسوا
ترا یک عضو بد در کار باشدکزان کارت بسی دشوار باشد
بخوبی گر سرا پا همچو جانیپسند کس نئی چون بد زبانی
چو عیب نقش میگویی به هُش باشکه گویی در حقیقت عیب نقاش
صغیر از عیب جوئیها حذر کنگرت چشمی بود در خود نظر کن